آنک صدای ابرها که غرشی دارند
کاندر خیال وحشت شبزنده می بارند
در سایه بان درخت های پیر صد ساله
در زیر بارش باران، ریشه می کارند
با وهم سهمگین شب عجین گشتند
با نغمه های مرگ، مدام در کارند
اینان فرشته های عذاب، ابلیسند
اینحا بدون سجده هم از ما طلبکارند
از کوچه های شهر کبوتری نگدشت
جغد است نگهبان شب که می آرند
شب زنده را بر این سیاه مدام بنشاندند
کینجا فرشتگان عذاب در خانه بسیارند
خسته شدم ز دام تو، ز دانه مدام تو
که در نهان اشاره ها و در نشانه جام تو
نمی دهی به نوش من، تو گوش با خموش من
و باز دانه دام شد و جام تو کدام ِ تو
بزن به ساز زخمه ای، به ناکجا به دخمه ای
که او دوانده صید را به دام، با تو رام تو
توان گذار با دمی، به جان مرده مرهمی
که با مسیح می شود نفس به انضمام تو
به نیل گر عسا شدی، نشان والضحا شدی
و شاخه ای ز نور تو ، کلیم با کلام تو
دمی ز صبح می زند نشانه هایی از فلق
کنون درآ که شب گذشت به اشک من ز بام تو
برام خیلی جالب و شیرین بود وقتی این اس ام اس رو از دوست و استاد عزیزم آقای دکتر روحانی خوندم. خواستم شما هم بخونین. به قول خودم که ایشون هزار تا شخصیت دارن که مطمینم خیلی از جنبه هاش هنوز هم کشف نشده :)
برایت یک بغل گندم، دلی خوشنود از مردم
برایت چشمه آبی، کنارش عمر خضریابی
برایت یک بغل مریم، که مست از می شوی هر دم
برایت قدرت آرش، که دشمن را زنی آتش
برایت سفره ای ساده، حلال و پاک و آماده
برایت یک غزل احساس، دوبیتی های عطر یاس
برایت هر چه خوبی هست، خداوندت دهد در دست
سعید روحانی
تقدیم به شخصیت خاصت مه همیشه خودم رو (در عالی ترین مرتبه) پیرو تو می دونستم.
برایم نازآوردی، دمی دمساز آوردی
ز گندم های آدم باز، در این آواز آوردی
توان آرش و شوری، خبر با ساز آوردی
هزاران آتش از مریم، تو عیسی باز آوردی
مکن با خرقه در زهدم، که مر، مرتاض آوردی
در این ناز عشوه های خود، غزل آغاز آوردی
شقایق شعر تو خواند، که در ایجاز آوردی
تو را ای مرد روحانی، به ریحانی کنم شکری
شکر در شعر ناب تو، شرابی باز آوردی
البته لازمه به ریحانه خانوم (همسرشون) و شقایق عمو (عمویی خودم) تبریک بگم بابت ...
مانده ام، که آدمی یا که پری
که چنین ناز کنی ، دل ببری
ما از آن حسنٍ کمالت به دهن
دست حیرت که به دندان سپری
بنشین که گویمت باز از ناز های دلبر
جانی نمی دهد پس، جانها در او شناور
من غرق روی اویم، عطشان بر آن سبویم
آبی نمی دهد او با تشنه ی کیوتر
چشمت بگیر از او، او ساحرست و جادو
با تو چنان کند دل کآرام در هیاهو
تاوان ستاند از تو با نازهای بسیار
از چرخ گرد ترسی حتی ز گرد گردو
خوابم کویر امشب دل با تو سیر امشب
آزاده ام اگر چه در تو اسیر امشب
بس ناز در نگاهت آواز ساز راهت
این راه بس کویری گشتم به تو نمک گیر
در آن مار دو چشمانت هزاران نیش می بینم
بریز آن زهر دلکش را که نوشت خویش می بینم
کنون با مرد زاهد گر هزاران حد روا داری
به من بشکن که در خویشم دمی درویش می بینم
غزال ابروانت را نگر اندر نگاه من
که در این شامگاه خویش تو را در پیش می بینم
گذار آن عشوه هایت را، ز رویم رد پایت را
که مخمورم و در جامم تو را زین بیش می بینم
کنون با من بمان نازی، غزلها، شور، طنازی
که با آب سبوی تو عطش، تشویش می بینم
غمم را چاره کن آخر، که در کفر ٍ من کافر
کنون آرایه ی ترسی به نام کیش می بینم
به جامی ساقیا امشب بریز آن باده نوشین
که من در چشم مار تو همه مستیش می بینم
با ناز تو انگار هوا ناز شده
هر کوچه و برزن لب غمّاز شده
بگذار تنم با هوست جان بازد
بانگ جرسی در دل من ساز شده
انگار تبِ تو چونان من است
ملک جاوید و سلیمان من است
از پرده برون آی که من درویشم
چشمْ آزاد در کاسه زندان من است
من را ز لبت نازک نازی تبدار
این معرکه سخت است به گوی شبدار
بگذار که بگریزم از این دامن لطف
جانم برود هوش نباشد در کار
ما را ز ره میکده راندند شبی
در ظلم زمین نافله خواندند شبی
با جد بزرگم که خودش آدم بود
ما آدمیان را نرساندند شبی
آنک غزل و جام و قدح یار شده
پیمانه می را که رساندند شبی
با جام لب تو سحرم در راه است
نوشی که به لبهام خوراندند شبی
گمان مکن که کفر ما به زهدتان حسد کند
جوانه های عشق را درونمان جسد کند
نه بهر عشوه آمدیم، نه بهر ناز و دلبری
که چشم ما همیشگی ستارتان رصد کند
اگر که عیب می کنی، قضا به غیب می کنی
تو حد زنی مرا ولی ترانه با تو حد کند
خیال می کنی منم به هرزگی خراب شهر
به نام هرزگی مخوان قضای تو چه بد کند
کنون نشین کنار من، به جام لب-گذار من
که تا ابد بهانه ام ز موی تو ابد کند
به شعر من نزول کن، شبی ز خود عدول کن
نگر که شه نشین شده، به ذکرْ اَلاحد کند
مباش خرده گیر ما، از آب و از خمیر ما
که روح چون تویی دمید نشان او صمد کند
بر این غلام درگهت در این کلام با مهت
گر امشبی نظر کنی ترانه ام مدد کند
آری تو بیا با لب ِ جامی سرکش
معشوقه تویی جرعه آخر سرکش
اینجا همه دانند که خمّار تویی
از ظلم بپرهیز مرا در بر کش
به بوسه از منی چنین تو ناز می کشی عزیز؟
تو جان بخواه که می دهم برای آن لب مجیز
اگر به حسن راغبی، وگر مرا مرافقی
کرشمه ها و عشوه هات به چشم داغ من مریز
نوازشت برای من هزاره درد سر شود
بخیزد این بلای شب چو بوسه ای گذر شود
کنون نشین به پیش من به گفتگوی بی سخن
که در نگاه ناز تو هزار گفته، تر شود
تو صاحب منی و ما
نبوغ من ترانه ها
صدای ناز تو شدم
به بیت ها بهانه ها
اگر تو ساز را دمی به کوک مبتلا کنی
به شعر ساده ام غزل هزار عشوه جا کنی
ترانه ها شود غزل، بهانه های بی محل
و در صدای تو دمی به صیقلی جلا کنی
به سمت آخرین نگــاه می روم، نگــاه کن
لبت گذار با لبم، گنـــــاه شد گنـــــاه کن
خموش میشوم شبی، که در گلوی ناز تو
هزار و صد ترانه شد، خموش را گواه کن
عبوس با من ار شوی، گدازه سر به سر شوی
سزد، چو ناز می کشم، به ناز منتظَر شوی
بیا که بی قرارتم، کمینه در کنارتم
تو خسرو زمانه ای، زمینه را خبر شوی
تقدیم به سمیه عزیز (خانوم بهترین رفیقم تو دنیا - محمد - داداشم)
نو عروس و ماه-روی خانه ما که تویی غزل ناب و تمام شور، اینجا که تویی
×××
مهربانی و عظیم و سر به زیر قلب چونان لیلی افسانه گیر
روی زیبایت که خندانش کنی ماه را در صورتت کردی اسیر
البته مطلع غزل پایین کار سمیه خانوم بوده و مابقی رو با اجازشون من گذاشتم
شهریار شهر یاران گر مرا یاری کند نکته دان شهر گردم، نیک سالاری کند
با غزل ها شهره آفاق می گردانمش عشوه هایم در تمام بیت ها جاری کند
حال بگذارید اینجا ابر می بارد هنوز غرشی کاندر گلوی باد تبـــــــداری کند
آخر این دنیا گذار درد های فانی است کاش می دانست این هم بگذرد، کاری کند
از تنم انگار تبهای عطش باریده است کاش امشب هم خدا با زخمها یاری کند
باز اینجا آخر دفتر به نام دوست شد از محمد یاد من صد بوس، بسیاری کند
تقدیم به سمیه از طرف فرشته خانوم
"تقدیم به سمیه و محمد عزیز و با سپاس از شب زنده
نازنینا خاطرت غمگین مباد
خاطرت غمگین به هیچ ایین مباد
زمهریر دی اگر در جان ماست
با تو جز لطف گل روی محمد مباد
هر چه زیبایی و خیر است و خوشی
بی تو در کام دلم شیرین مباد
هر که هر جا عشق را برمینهد
پاسخش جز ایه یاسین مباد
خوشبخت و کامرو ا باشید "
لب یارم همه با ناز شده
چشم من با مه او باز شده
ساز اگر در غزلم کوک شده
از بهاری است که دمساز شده
بوسه ای از رخ ماهش گیرم
که در او معجزه ایجاز شده
اینچنین با لب او مست شدم
مستی از جام لبش ساز شده
من اگر در بر او ناز کنم
مرغ مانم که شبی غاز شده
در رکوع رکعت اول صبحم
شکر گویم که سر آغاز شده
چند تا تک بیتی (:دی) که حیفم اومد نذارم
1-
آنک انگار نگاهت به لبم می دوزد
لب تو داغتر از آتش من می سوزد
2-
یادتان باشد اگر روزی نبودم بینتان
با تمام جان سرودم شعر ها در بیتتان
3-
شاد شادم که چنین آواز می خوانم عزیز
غمزه ها در بیت ها با ناز می خوانم عزیز
4-
از تو آهنگی نمی آید برون
ساز با تو، رقص می خواهم
رضای من لغای توست
لبی به گونه های توست
تبسمی که می شود
به روی دلربای توست
نگاه من به سوی تو
خیال بوسه موی تو
کجا تبی چنین طویل
شود به آرزوی تو
هوس کجا هوش کجا
دوش در آغوش کجا
باده کجا جام کجا
مستی مدهوش کجا
بوسه اگر ناز کند
ساز،طلبْ ساز کند
ار هوسی بوذ مرا
با تو کجا باز کند؟
لعل تو گر جام من است
شهد تو در کام من است
هوش طمعدار مباش
بیهشی آرام من است
ناز خریدار شوم
با تو به از یار شوم
گر تو کنی مرحمتی
عاشق عیار شوم
رقیب، مبتلا چو من مگر تواند اینچنین
به ناز و عشوه های او دوام آورد همی
به ساز گو زند دمی که ناله در گلو شده
صدای بغض دوریش عجب صدای مبهمی
بهار من بیا کنون، که کاسه پر شده ز خون
تو نیز مرحمت دمی، بزن به تار مرهمی
جنون در جان من مــــــانده غزل هایش همه خوانده
شبـــــــــانگاهان به روی او لبِ تیـــــرش ز لب رانده
کمــــــان ِ ابروان داســــــی که ماهِ چشـم بنشانده
غزل معنـــــــای شـــــور او به دفتــرهای سامان-ده
کنون از خوان هفتم خوان ز جنـــــــگ دیو مــازانده
تبــــر یا تیشه فرهـــــــــاد که با دستم به جا مانده
فرشته خانوم که خیلی هم زیبا شعر می گن امشب به من افتخار دادند و به صورت چت غزل اشتراکی گفتیم. البته ابیات من از رو ضعفشون نسبت به ابیات ایشون مشخص هستند،ولی من هم با رنگ فونت ابیات رو جدا کردم.
ای عشق تا میان دلم جا گرفته ای از من عنان دلم به خدا وا گرفته ای
با آتشی کز درونم زبانه می کشی جانی ز من به هزار تمنا گرفته ای
آهسته در رگارگ من ریشه کرده ای کم کم مرا ز من به مدارا گرفته ای
سطری که در ستون بیستون بودی با تیشه فرهاد ها جلا گرفته ای
پنهان به نقش صورت یوسف تو بوده ای که آرام دل ز جان زلیخا گرفته ای
پیراهن و خون خود نشانه درد است اشکی که ز یعقوب به درازا گرفته ای
جرم جنون به گردن مجنون فکنده ای در جان او بهانه ی لیلا گرفته ای
آخر تو را چه می شود ای شاه-باز آشنا خسرو به درد خویش رسوا گرفته ای
از هر طرف به هر صفتی جلوه کرده ای ما را فقط به کار تماشا گرفته ای
هر دم به ساز فرشته ای کوک می شوی واینجا به شعر شبزنده معنا گرفته ای
یادی هم از خماری ما کن فرشته خو جامی گر از شراب طهورا گرفته ای
ماییم درهزاره چندین زعمرخویش شبزنده رندی مکن، بگو که ما را گرفته ای
فلور
شبزنده
شبانگاهان که ناز استاره میکرد
غمی مبهم دلم را پاره میکرد
رسید از کوی توبویی وگرنه
که چاره با دل بیچاره میکرد
شعر بالا شعری از فرشته خانوم هستش که خیلی زیبا بود. البته با اجازشون من رنگشون رو نارنجی انتخاب کردم. اگه ناراضی بودین بگین عوضش کنم
در زیر هم دو تا دوبیتی به صورت مناظره اوردم (البته من شاگرد ایشونم فقط درس پس دادنه)
شبانگاهان تو لب با ناز بودی
دو ابرو با کمان باز بودی
دو چشمی کز فلک چونان ستاره
اشارت ها به ناز انداز بودی
شبانگاهان منم با خویش مرده
مثال مرغ تیر از غیب خورده
تمام همتش با لب که بوسد
لب دلبر که دل با وی سپرده
دو تا دوبیتی با مطلع شبانگاهان
شبانگاهان پز از درد نگفتن
پر از فریاد بودن باز خفتن
پر از آتش که داغ ِ داغ باشد
تب جانت به خاکستر نهفتن
شبانگاهان که شب بیدار باشی
سکوتی خفته و هوشیار باشی
به درد دل کنی بی لب اشاره
به خاکستر تو آتش-دار باشی
مطالب قدیمی تر »