درباره نویسنده
شب زنده
یادتان باشد اگر روزی نبودم بینتان با تمام جان سرودم شعر ها در بیتتان
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شب زنده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خوابم نمی برد
  • مرور
  • شبی با دوست
  • مادر
  • سپاس
  • خشت خام
  • بلبل و نرگس (2)
  • بلبل و نرگس
  • کاش
  • شکوه دیروز بگو، نغمه امروز بخوان
  • برای تو
  • عشق
  • بمان
  • مجموعه دو بیتی
  • حدیث شاهانه
  • داغ دل
  • مرا با خون او کشتند و او با خون چشمانم
  • سپندارمزد
  • در این دنیای وانفسا که کورانش عصا از مرد می دزدند
  • مادر
  • مجموعه دو بیتی
  • OR
  • خفقان مرگ
  • کنون درآ که شب گذشت به اشک من ز بام تو
  • روحانی
  • مجموعه دو بیتی
  • در آن مار دو چشمانت هزاران نیش می بینم
  • مجموعه دو بیتی
  • ما را ز ره میکده راندند شبی
  • گمان مکن که کفر ما به زهدتان حسد کند
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (۳٧)
  • عرفان (۳۱)
  • دل نوشته (٢٢)
  • اجتماعی (۱۸)
  • دوبیتی (۱٧)
  • اندوه نوشته (۱٦)
  • فراغ (۱٤)
  • مناظره (٩)
  • امید (٩)
  • مدح (٧)
  • متفرقه (٢)
  • دعا (٢)
  • مادر (۱)
  • مرور (۱)
  • ترانه های رنگ رنگ (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • اردیبهشت ۸٧
  • دی ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
دوستان من
  • امپراتوری برجیا
  • تنفس (بهار)
  • دچار یعنی عاشق!
  • ماجراهای من و زندگی
  • مغازه حاج محمد
  • همنشین درد
  • سرمست
  • در محفل گـــــــــــــل
  • آرش شفاعي
  • علی حاتم زاده
  • يك جرعه غزل
  • جرس
  • سوره ستاره
  • اميد صباغ نو
  • كاريكاتور زيبا
  • مطابق سلیقه ات
  • خانه خلوت من
  • بی تو سالگی
  • شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم
  • سارا شعر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مادر فریاد ها سکوت
خوابم نمی برد
نویسنده: شب زنده - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢

خوابم نمی برد

حتی به طول یک لحظه آرام.

پلکی نمی زنم

شاید، به خاطر خواب روز هنگام است

که شبانه ی خواب از چشمم ربوده است.


شب که چهره اش عجیب نورانی شده،

مهتابیِ روشنی را درسته قورت داده

و برق را از  نفت سفره های زیر زمینی می گیرد.

و روزفریبی شب را روشن کرده است،

دوستش دارند

دوست!

خودشان را به دارایی زده اند شاید

دارایی! در زمین ِ شب گرفته، شکم مرد را سیر می کند.


به راستی مهتاب کجا رمیده است؟

در این شبها که با مهتابی سر می کنم.



جماعتی می گویند روی از زمین گرفته

خجالتی در آستین نهفته

ترسی بر یقین

که شاید چهره ای در وی افتد.

چهره ها چیره بهچارچوب چله ی شب شده اند.


مخواب!

مخواب چشم بیدار من!

مخواب!

سحر، بوسه لبان داغت را داغ به انتظار نشسته.


کاش سحر را ببینم

خورشید را هم دوست دارم.


نظرات ()



مرور
نویسنده: شب زنده - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦

 

امشب بیا!، که مرگ، در سوگواریم تنید

آهو بیا امشب خدا مهمان عشق است


به بنده اگر مست داده ای طمع مدار

هم عشقی و هم دلیل دردی

محتاج ترین شب به زفافم امشب

مناظره

با غم دچار گشته و بر سفره ام نمک

بغض

نشسته روبروی من به گفت و گوی من بابابزرگ

این بوسه را ببوس

مگو امشب تو با من از شکـــرهات

قاصدک

....

 

نظرات ()



شبی با دوست
نویسنده: شب زنده - دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥

امشب خیلی جالب بود


سر شب یه دوست قدیمی رو دیدم و یاد گذشته کردم ...

 

با ما سز سازگارتان پیدا بود

دل بود و شما، خدا که ناپیدا بود

آنگاه که دلداده و رسوا گشتیم

افسوس، نبودی و دلم غوغا بود

***********

شب بود و شما بودی و ما هم آغوش

جانم که به فرمان شما بود به گوش

من هستم و ساز و لب و نی دلخسته

امروز که تنها شده ام مست و خموش

**********

افسوس که جانم همه در حسرت ایامی دور

بگذشت جوانی و نشد یکدم از او دل منفور

با آنکه ندانست دلم را و به دندان بشکست

آن شیشه مینا که در او بود جهانم مستور

****************

و این رو برای حالی که با یه دوست دارم نوشتم ...

و امشب مست می خوانم غزل ها را

بغل می گیرم امشب من بغل ها را

مگو با من صدای پیچ مرگم را

که امشب تا ابد خوانم ازل ها را

نوشتم با خود امشب شور در کاغذ

شکر ها را و فصلی از عسل ها را

 وامشب با خدا ماندم، چه شیرینم

بران از من، مگس ها را، دغل ها را

مرا چون اصل صافم کن خدای من

ز یاقوتم بگیر امشب بدل ها را

عجب سهل است در گفتار خوبی ها

کمک کن تا شود سهلم عمل ها را

بمیران در تنم مرگ مدامم را

که من جاوید خوانم این غزل ها را


نظرات ()



مادر
نویسنده: شب زنده - شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳

فردا روزته عزیزم.

ولی من کنارت نیستم...

فکر کردن به شما و پدر بزرگوارم همیشه  آرومم می کنه.

فکر کر دن به اون همه زحمت که تو زندگی برا من و برادرام و خواهرم کشیدین...

کاش هدیه ی قابلی داشتم...

تقدیم به نام عزیزت مادرم...

***

مادر! تو را دوباره صدای بچگانه ام صدا زده

مهرت به استخوان تنیده بی بهانه ام صدا زده

با رشد تک تک سلول های باورم که یاد توست

در روز تقدیس تو این بار جاودانه ام صدا زده



***

دوبیتی-نیمایی زیر رو هم بت تقدیم می کنم

عشقت به استخوان من هنوز شیر می دهد

من را به نام تو جاودانه تصویر می دهد

مهرت که بوی هزار سیب ِ بهشتی دارد

اینش برای من  نشانه ی انجیر می دهد

...

انجیر چرا؟

سوال شاعر ِ نیماییم این است؟

اینجا رباعیت، قافیه تنگ آمد و گیر می دهد؟

نه، این نشانه ی الطاف مادری است

...

خود سوز زندگی چشیده و باز هم

آغوش مادرانه اش مرا شیر می دهد

با آنکه شاهرگ زندگیش درد است و رنج

مانند شاخه ی انجیر، انجیر می دهد
 


نظرات ()



سپاس
نویسنده: شب زنده - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧

اول از همه گلگی میکنم بابت نظری که برای مطلب پیش خواستم و ندادین

بعدشم می خوام حتما سبک نوشتن جدیدم رو نقد کنین

نمی دونم تو راه درستی دارم گام می ذارم یا نه؟، پس می خوام بم بگین

من را هزار سال، هزار بار دیده اند همه

آن را که ندیده و نشنیده تویی

من را در کوچه های برهوتِ وهم خواند ه اند

تو را در کدامین کوچه آیا؟

می توان پرستید؟



من را خیال های کهنه، بتانِ زمان خویش خوانده اند

و خدایی ام را زبان گواه داشته اند!

تو را چه می شود آیا؟



من را صدای درد شنیده در پستویِ کوچِ پرستویِ راه گم کرده

آیا؟

تو را چه می شود که این گونه پرستار ِ پرسه زدنهای کورِ همچون منی؟


 
من را هزار سال، هزار زبانِ گنگ فخر فروشی کرده اند

... و تو را همیشه خوانده اند

سیاراتِ منظوم که در مدارِ نامدار منظمند؟

تو را چه می شود آیا؟

که هنوز با مدارِ بی مدار من به مدارا نشسته ای؟


من را زبان خویش آیا سهل است که بگویم سپاس؟

نه!

این را درست نخواندم و هزار سال پیش، نه!

تو را چه می شود آیا؟

چراغ گرفته ای

               که مگر در شوم شب هزار ساله ام

                                            طفلی هلول کند ؟
                                                                        آیا؟

اندیشه


مردان صد سالمان مرده اند

دخترکانِ اشک

بکارت ذهنشان،

نشخوار اندیشه هوسِ مارِ بیشه شد.


اینان گواه تاریخ هزار ساله من اند.

با خویش بریده می خوانند

داستان افسانه

که افسون مکر شغال شد.

اینان بکارت ذهنشان را به نشخوار دیده اند.

ماری که بر کتف ضحاک پروریده شد.

 

صدای دهل

انسانیتمان را به دست گرفته

جامه ای از منیت به تن

اینگونه رهروان راه خویشتنیم


هزار سال تمدن اجدادمان را سپر سینه کرده ایم

چونان گبر

به میدان رزم

تهی می آییم.



غرورمان سر داده

سر بر آسمان

صدای دهل

که ما فرزندان کورشیم!



چه می شود؟

 آیا

به خویش اندیشیده ایم اندیشه نیاکانمان را

درنگ.

جهان سوم خویش را

با کدامین قرص روان گردان

به وهم، بزرگ دیده ایم

نشسته

در خویش فرو رفته ایم

جیب نا نجیب یکدیگر می پیماییم!


اکنون

با کدامین غنا

من را من کرده ایم آیا؟





نظرات ()



خشت خام
نویسنده: شب زنده - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

جالب است که بگویم

                       از آدم وجودم

                                      موجودی که می بیند در آینه روزگار

                                                                               روز جدایی را،

روزی که در زیر سایه ماه

در کنار قامت خیالی تو ایستاده

                 و هزاران بار از گذشته تلخ سرتاپا پاکش یاد می کند.

باز هم در میان صدای دلخراش گریه، قهقهه می خندد

           به بلندای روح

                     به قامت عشق

                                در وجودش افتخار می کند.

                                             و باز هم می خندد...

شاد است

و تنها امیدش،

به خشتی خام

که از روزی بی مانند در تاریخ زندگی برایش می گفت

روزی که دستان بزرگترین آرزوی امروز بوسه گاه لبان همیشه تشنه اش را در کنار چشمان ترش سیراب می کند.

 

نه بابا

ما کجا این همه طراوت کجا

این شعر مال شبزنده نیست

تازه فهمیدم داداش (حسن) به صورت مخفیانه و زیرزمینی در یک باند مافیایی شعر می گفته. انقدر شیرین بود که حیفم اومد ننویسمش.

البته به سبک مناظره هام بعدنا شاید تو این پست یه شعر الکنی از خودم بذارم. فعلا که مبهوتم.

جوونای امروز چه کارا که نمی کنن.

لطفا حتما نظر بدین

 

نظرات ()



بلبل و نرگس (2)
نویسنده: شب زنده - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

دو تا شعر زبر رو با الهام و به درخواست مریم خانوم آوردم

حقیقتش خودم هم حس کردم زبان نرگس رو باید بیان می کردم ولی تذکر و یاد آوری ایشون بیشتر من رو مجاب کرد.

این شعر رو به مریم خانوم بابت الهامشون تقدیم می کنم و به بهار خانوم بابت تاییدشون.

غزل مثنوی، ادامه غزل مثنوی قبلی هستش (اگه نحوندین لطفا اول اون رو بخونین)

نرگس مست هزاران ساله شور

عاشق از روز ازل، جام شعور

او که خود هستی عشق است و بلا

مبتلا با عشق و دانای صبور

او که آدم از عدم آورد باز

شور جانش را نهاد اندر طیور

گفت با بلبل به لحنی دلگشا

سِر راندن ها و ماندن های دور:

گفت راندم آتشت افزون شود

تا بدانی درد من، دل خون شود

تا بدانی من که عاشق تر شدم

این دل لیلای تو مجنون شود

صد هزاران عشوه راندم سوی تو

تا سرت بیند، دلت افسون شود

وای گر دانی که من مجنون ترم

چان دهی در دم، دمت مسکون شود


 ***


تو نبودی، جان من بود و هوای روی تو

هستی ات دادم شوی عاشق، شوم مه روی تو

من اگر در جام انگورت شراب تازه ام

کاش دانی خود برون از باده و اندازه ام

سوی تو همچون نگاهت می شوم تعبیر من

تا ببینت چشم تو آیی، شوی تصویر من

من تو را چونان خودم در بند عشق انداختم

تا شوی همدرد من، من خودم را ساختم

نظرات ()



بلبل و نرگس
نویسنده: شب زنده - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠

بلبلی رانرگسی با خواری از پیشش براند      

بیدل بچاره را بر آتش هجران نشاند

بلبل بیچاره از عشقش پریشان گشت باز

نرگس زیبا ز سوز نغمه اش حیران بماند

گفت آخر گریه ات چیست ؟معنا باز گو

در میان ناله ها او نوحه ای این گونه خواند:

دلبرا از درد ما بیچارگان داری حذر

خود نمی دانی مگر عشقت مرا این سو کشاند

من اسیر خلوت خود بودم و در گوشه ای

دست مهرت در بزد من را  ز تنهایی رهاند

برقی از چشمان مستت خرمن جان را بسوخت

مست شد دل از دو دیده در غمت خون ها فشاند

چون سر لطف آمدی جانم فدایت گوش کن

عشق عاشق را به این صحرای بی پایان کشاند

 من در زیر تفسیر دیگه ای رو با الهام از شعر "من" اوردم (الهام اصلی از آن ایشونه)

بلبلی را نرگس از پیشش براند

روی برگش عشق و آتش را نشاند

بلبل بیچاره با دردی غریب

سوز در دل، چشم او مستانه ماند

با تب سردی که جانش را گرفت

آه گفت و  قصه ای با نغمه خواند

گفت آری صید چشمت گر منم

تور تو بر گرد خویشم می تنم

گر که تو در قید بود من نیی

من خودم آتش به خرمن می زنم

درد عشقی را که درمان من است

جان از آنت، بی تو من مرده تنم

شور شیرینت که جانم را گرفت

بی ستون ها را به جانم می کّنم

گر برانی باز می آیم دچار

زخمه ای بر سوز سازت می زنم

تو رهاندی از خودت من را ولی

در کمندت تنگ تر شد شیونم

نظرات ()



کاش
نویسنده: شب زنده - دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤

ایهام گرفته از متن زیر که جناب ماندگار کامنت کردن

کاش می شد در هجوم سرد این افکارها پرده ای را تا همیشه بر درید

در کشاکشهای آرام سکوت بی خبر در قبله ای آسان رمید

 

کاش می شد در تمام پرده ها پرتوی خورشید را چون شانه دید

کاش می شد لحظه ای بی درد او خنده ای بر لب چو نقاشی کشید

کاش همچون قاصدک پرواز کرد با خبر مستانه و رقصان رسید

کاش می شد با نی امشب سوز ما، ساز دلبر، لحظه ای او را دهید

این چنین است آسمان افکار ما، پرده ها(1) از شومی شب ها شنید

کاش می شد

لحظه ای او را دهید

(1) پرده آوای موسیقی

 

من دچار لحظه های فانی ام

آشکارا در غمی پنهانی ام

در خم این چرخ دوار درشت

با هزاران درد می چرخانی ام!


 

نظرات ()



شکوه دیروز بگو، نغمه امروز بخوان
نویسنده: شب زنده - جمعه ۱۳٩۱/٢/۱

از رنگ کمان ابروان دلبر

از ناوک چشم خیزران دلبر

برگیر دل و قمار اینگونه مکن

با آس دلی که شد گمان دلبر

×××
مست است لبم لبو می خواهد

یک بوسه ز لب از او می خواهد

تا وقت سحر که بانگ رفتن خوانند

پیمانه ای از شهد سبو می خواهد

×××
شوخ شو امشب که هوا مست شده، مست بخوان

از لب دلدار بگو، زمزمه یکدست بخوان

شور اگر یار شود، قافله سالار شود

هوش رود از بر ما زآنچه شدی هست، بخوان

مرغ که سوزد جگرت، آب شود چشم ترت

با پر پرواز برو، زین قدح پست بخوان

دام در ابن راه تویی، شعر تویی شاه تویی

 زان چه تو را شور کند، زان جه که بشکست بخوان

شکوه دیروز بگو، نغمه امروز بخوان

زانچه تو را سوخت بگو، زان چه که پیوست بخوان


نظرات ()



برای تو
نویسنده: شب زنده - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱

نشناخته ما را به قضا محکومید

این بار بدانید شما محکومید

با خرقه زهدی که به تن داشته اید

افسوس که در پیش خدا محکومید

 

نظرات ()



عشق
نویسنده: شب زنده - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

کامنتی که برای م.ر.ح گذاشتم، با اجازش (که نگرفتم) اینجا هم میذارم :دی

در چشم بهار آسمانی
در اوج هوای دلستانی
با دختر روزهای ابری
مجنون تو و لیلا تو بمانی
***
گفتم دل خود ز چشم او گیر
ناوک به نگاه کرده چون تیر
صیاد که قصد جان تو کرد
با عشق کند به دیده تدبیر
***
قیمت نتوان به روی دل زد
او بود که آتشی به گِل زد
معبود که خلق آدمی کرد
از روح خودش به جام، دل زد
***
در مست مدام چشم مُردم
با مَردم تیره دل سپردم
از عشوه بی حساب طناز
جان را کف دست تحقه بردم

نظرات ()



بمان
نویسنده: شب زنده - یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

این رو برا اونایی ننوشتم که رفتن، برا اونایی نوشتم که موندن :دی

ز خوابی مرگ، زنده در شب ما

سرودی سرد خوانده در تب ما

و افسوسا که در افسانه هیچش

نخوانده نغمه شعری بر لب ما

××××

دوبیتی مثنوی ندیده بودیم که دیدیم :دی

بمان اینجا که من تنهای تنهام

بمان اینک، شراب مانده در جام

مکن  قهر خمار چشم هایت

که برده از من و این مرده آرام

 

شب شبگیر هم یلدای یلداست

سیه، در چشم بینای تو پیداست

بمان اینجا که اینجا دفتر مرگ

نبودن در کنار یار زیباست

 

بمان اینجا، قلندرها که ماندند

سگان شب-دل رسوا که ماندند

و شلاقی که در دست امیران

اسیران، درد در دلها که ماندند

نظرات ()



مجموعه دو بیتی
نویسنده: شب زنده - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢

امروز که محمد رو بدرقه کردم اینو با اشک پیش خودم خوندم :(:)

در این شهر پر از دردِ پر از دود

که هر بامش شده با دود اندود

تو را با اشک چشمی در سکوتم

نمودم بدرقه با دیده، بدرود

***

و بغضی پیچ خورده در گلویم

چکیده قطره آبی، آبِ رویم

عجب افتان و خیزان است دنیا

نخشکید(1) و شکست اینک سبویم

(1) اشاره به خشک شدن سبو در آفتاب عمر دارد.

***

تب داغی که بر پیشانی من

نموده درد را ارزانی من

نمی داند که من زو بیش دانم

نسیب از دلربای جانی من

***

خبر آمد پرستو(1) پر گرفته

سحرگاهان(2) رهی دیگر گرفته

زمستان است و کوچ اول او

هوا آخر(3)، دم از آخر گرفته(4)

(1)پرستو نماد مهاجر و انسانی که قصد کوج دارد

(2)سحر زمان سر آمدن شب زندگی.

(3) بالاخره

(4) آخرت

 

نظرات ()



حدیث شاهانه
نویسنده: شب زنده - یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

ترس

میان جنگل تاریک سر در گم
میان گفته های شایع مردم
میان خانه ها ترسی به جا مانده
ز نیش اقتضای خامش کژدم

***

غزل مثنوی زیر نقل قول هستش

من فقط جسارتا به شکل منظوم و خلاصه تر آوردمش


حدیث شاهانه
در این ویرانه های شهر ایرانی
تمدن می رود هر شب به ویرانی
ز مردی پیر اندر خامشی مانده
شنیدم بی صدا اصوات بی جانی
ز ترس موشهای زنده در دیوار
ز گوش نوکران مفت مجانی
چنین آرام با فرزند می فرمود
حدیث خانه و هر روز مهمانی
ز جنگ مرد مقدونی که میماند
به یاد مردم این خانه زندانی
و از اعراب با آن پرچم نامی
خلافت های عباسی و سفیانی
ز چنگیز مغول با دردمندی گفت
و اشکی گوشه جشمش ریخت پنهانی
ز شاهان فرومایه که دردی داشت
به تاراج تمدن رفته(1)، تاوانی
از آن سرباز قزاق دغل پیشه
و از قاجار و پیمان های پیمانی
ز شاه بچه و اندر وطن نوکر
و سگهای غریبه به ز ایرانی(2)
تماما درد بود اندر کلام او
و اشکی را که می بارید بارانی
به اینجا دفترش را بست یک لحظه
سکوتی پر صدا این را که میدانی
ز ترس نوکرانِ ریش در ریشه
ز مزدوران شب، خفاش اندیشه
کنون آرام تر از پیش می آموخت
حدیث تک درخت و ریشه و تیشه
ز تاجی که کنونش نخ نما گشته
نمای نخ به از سیم و زر و شیشه

(1) تمدن به تاراج رفته

(2) قرارداد کاپیتولاسیون

نظرات ()



داغ دل
نویسنده: شب زنده - جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

مقایسه لاله که داغ بر چهره داره و نشان اندو هه و انگور که داغ بر دل و نشانه مستی. الیته تو این شعر استعاره ها رو زیاد پیچیده به کار بردم. بد نیست بگم باغ بان نماد خداست. لاله نماد زاهد هست و انگور نماد عشق. (خودمم نفهمیدم چی گفتم، اومد نوشتم، کسی فهمید به منم بگه :دی )


باغبان با بوته های داغ دار لاله می اموخت
راز تک تاک کهن سالی که بر پهنای دیوار بلندی راست
قامت می فزود و برگ می آموخت.
داستان ِدرد ِدرمان زای او اینک
در صدای رعشه دار مرد
در تمام پیچ های پیچکِ تاکش
اینچنین انگار می بارید
قصه های غصه تاکی
کز دم هر خوشه پیدا بود
اشک چشمان مهی انگار
در پس آن خوشه ها جا بود
باغبان نایش کنون داغ است
قصه خلقت  که در باغ است
راه آغاز کلام او
با طنین،
از راه ابلاغ است
قصه از آغاز تاکی شد
کش هزاران درد در چشمان انگورش
هزاران ناله در ریشه
هزاران ناز بر ساقه
و بس شیرین مخمورش.
شرابی را که می آموخت
با تنهاییش هر شب
با گفتار مسحورش:
"تو رندی کن به لبهایش
که عاشق غم فزون دارد
بگیر از او دم سردش
ورق با او نگون دارد
ز برگ سبز خویش اکنون
ز نور تابش خورشید
ز رندی های معشوقش
شرابی ساز کز امید
دمادم با دم سردش
چنان مستی کند دردش
که زلف یار در چشمش
ز تو، انگار او را دید  
بساز اینک شرابی گرم
که در جام بلا بارید."

وگر با مبتلا دردی است
وگر این جام با مردی است
درمان آب انگور است
که با داغ دل تاکی
در این پیمانه محصور است
نه در خال میان تو
که شأن مرده در گور است

نظرات ()



مرا با خون او کشتند و او با خون چشمانم
نویسنده: شب زنده - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

نمی دونم کسایی که شهید شدن ...

تکلیف ما چیه؟

اصلا داستان چی بود؟!

داستان الان چیه؟!


مرا تنها گذار امشب که امشب غصه در جانم

که درد خود نپرسیدم و دردی را نمی دانم

کشیدم جام زهری را به نوش کام افسوسا

نفهمیدم که زهراگین عسل در جام می مانم

عجب رندانه رقصیدند در چشم عزادارم

مرا با خون او کشتند و او با خون چشمانم

به چشم خویش اشکی را ز لبخندی رها کردم

و در خواب وطن ماندم، حیرانی و حیرانم

بیا با من گذار امشب که در خویشم پریشانی

و دردی در پس امشب که مهمانی و مهمانم

ز روی این قلندرها من شب-زنده می خوانم

که ایمان مانده در لفظی و بی ایمان ایمانم

نظرات ()



سپندارمزد
نویسنده: شب زنده - دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

سپندارمزدتون رو پیشاپیش تبریک می گم

 

دست در دستان زیبایش گذاشت
بوسه ای بر جام شیدایش گذاشت
روز تقدیس کلام عاشقی
عشق را در جان لیلایش گذاشت
×××
با گلی اینگونه پیغامش رسید
چشم مستی کز بر جامش رسید
او نگاهی ناز در دامان عشق
خود الهی بود، الهامش رسید

نظرات ()



در این دنیای وانفسا که کورانش عصا از مرد می دزدند
نویسنده: شب زنده - شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

نمی دونستم چجوری حسم رو نسبت به اوضاع ایران امروز بگم

تو این شرایط که هیچ چی سر جای خودش نیست

تو این شرایط که همه دروغ براشون یه روزمره شده

تو این شرایط اونایی که حرف می زنند خفه می شن

 

در این دنیای وانفسا که کورانش عصا از مرد می دزدند
تندیس کرامت را به روز ناگه نامرد می دزدند
و بامت هر چه ناچیز است برفت بیشتر بیش است
در این پستوی دنیا با نشان مبهمی، درد را با درد می دزدند
اسیران سبک مغز شب تاریک آزادند و زندان ها
پر از آزاده مردانی که که اشکی سرد می دزدند
ز صورت های زخمی شان که رنجی دور را دارد
ز راهی دورتر شاید که با او گرد می دزدند
و ایناند شبداران زنده با قلندرها که بیدارند
صدای نعره ای کز مردمان شهر خواب مرگ می دزند
در این دنیا که جاهل مرکب عقلی دروغین می کند بر پا
دروغین صورت سرخی، زبان ها رنگ با این زرد می دزند

نظرات ()



مادر
نویسنده: شب زنده - یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦

به دستانت بگو تعظیم من را
بگو شب تا سحر هستم همانجا
همان جایی که بیدارت نگه داشت
نگهداری نازک دانه ما

×××
نگاه خسته و چشمان بی خواب
نگاه مادرانه قلب بی تاب
نگاه روی ماهت را هنوزم
به یاد خاطرم دارم چو مهتاب

×××
بگو اینک نهالت دست داده
جوانی پر ز باد و مست باده
به روی دست تو جای نگاهش
نگاه کرنش مردان ساده

×××
خیالم میرسد ماهی تو مادر
نشان از آیه اعطای کوثر
تو انگاری که خود روح خدایی
چکیده در تنت با نیش نشتر

×××
بده با دست خود نازی به دستم
که من محتاج تر از پیش هستم
به چشمانم بکش دست محبت
به چشمان پر از یاقوت اشکم

×××
عجب نازی، خیالت هم خیال است
به درد ناکسم آب زوال است
ببوسم دست مهرت را عزیزم
که نام مرضیت مرضای حال است  


 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »