خوابم نمی برد
حتی به طول یک لحظه آرام.
پلکی نمی زنم
شاید، به خاطر خواب روز هنگام است
که شبانه ی خواب از چشمم ربوده است.
شب که چهره اش عجیب نورانی شده،
مهتابیِ روشنی را درسته قورت داده
و برق را از نفت سفره های زیر زمینی می گیرد.
و روزفریبی شب را روشن کرده است،
دوستش دارند
دوست!
خودشان را به دارایی زده اند شاید
دارایی! در زمین ِ شب گرفته، شکم مرد را سیر می کند.
به راستی مهتاب کجا رمیده است؟
در این شبها که با مهتابی سر می کنم.
جماعتی می گویند روی از زمین گرفته
خجالتی در آستین نهفته
ترسی بر یقین
که شاید چهره ای در وی افتد.
چهره ها چیره بهچارچوب چله ی شب شده اند.
مخواب!
مخواب چشم بیدار من!
مخواب!
سحر، بوسه لبان داغت را داغ به انتظار نشسته.
کاش سحر را ببینم
خورشید را هم دوست دارم.